خوش اومدی عسلم
تابستون امسال خیلی گرم بود. بارداری هم این گرما رو برام چند برابر نشون می داد.انگار یه زره فولادی تنم کرده بودم.حتی باد مستقیم کولر هم نمی تونست من رو خنک کنه. گرما از یه طرف، خراب کردن و با پتک روی تیرآهن کوبیدن خونه پشتی از طرف دیگه سلب آسایش می کرد. البته تو اول هاش وقتی کله سحر اون پشت پتک بازی می کردن بیدار می شدی و مامان رو لگد بارون می کردی اما کم کم عادت کردی و با هر صدایی تو دل مامان لالا می کردی انگار نه انگار!!!
دیگه داشت مهلتت برای به دنیا اومدن تمام می شد. تولدت هجده مرداد روز عید فطر تخمین زده شده بود یعنی پایان هفته چهلم. پانزدهم با بابا رفتیم سونوگرافی تا ببینیم که وضعیت تو چه جوریه!! کلی نشستیم.خسته شده بودم.بالاخره نوبتمون شد.دکتر گفت که آب دورت کم شده و یه دور هم بند ناف دور گردنت پیچیده.
وزنت رو هم گفت سه کیلو و هفتصد گرمه.
اومدیم خونه.همه خونه ی مامان جون برای شام جمع شده بودند.من که نگران شده بودم رفتم خونه و به دکتر زنگ زدم. همه چیز رو گفتم جز وزنت که یادم رفت بگم. دکتر گفت که روغن کرچک بخورم و منتظر بشم تا درد شروع بشه. رفتیم پایین(خونه آقا جون) ذهنم خیلی مشغول بود. یکمی شام خوردم وخداحافظی کردم اومدم خونه. عمه و زن عمو انسیه هم اومدن تا من رو آروم کنند و بهم روحیه بدهند.
من هم ساک رو دوباره جمع کردم. روغن کرچک رو مثلا طعم دار و خوشبو کردن ولی هر کاریش کنند باز هم روغنه و خوردنش...
سرکشیدم و در انتظار شروع درد نشستم 
ساعت دو نصف شب بود. شروع کردی به تکون خوردن اما نه مثل همیشه.
انقدر تکون هات شدید بود که ترسیدم بند ناف دور گردنت محکم بشه و خدا نکرده باعث خفگیت بشه. بابا رو که خیلی خسته بود و خوابش برده بود بیدار کردم و ازش خواستم سحریش رو بخوره تا بریم بیمارستان زیر نظر باشم. با آقاجون و مامان جون و بابا رفتیم بیمارستان. پام رو که گذاشتم بیمارستان تکون های تو کاملا عادی شد. حالا بیا ثابت کن که تکون های شدیدی داشتی.
دستگاه NST رو بهم وصل کردن و نوار قلبت رو گرفتند.من هم هر وقت تکون می خوردی دکمه ای رو باید فشار می دادم. با دکترم تماس گرفتند و بهم گفتند برم خونه و منتظر درد بمونم و نگران نباشم.
برگشتیم خونه.ساعت پنج بود که شیر خرما خوردم و خوابیدم. 8:30 صبح بیدار شدم و به دکتر زنگ زدم.گفتم که ذره ای از درد خبری نیست.
گفت که دوباره این کار رو فردا شب انجام بدم . بابا مدام با ایما و اشاره می گفت که وزن رو هم به دکتر بگو.گفتم و مسیر به دنیا اومدنت عوض شد.دکتر گفت که وزنت بالاست و با وجود بند ناف دور گردنت ریسک نمیشه کرد. گفت سریع راه بیافتیم بریم بیمارستان.
بابا داود از زیر قرآن ردم کرد. حس و حال عجیبی داشتم. دو تایی البته با تو سه تایی آژانس گرفتیم و رفتیم.مامانی و خاله جون هم قرار بود خودشون بیان بیمارستان.
به تو فکر می کردم که لحظه ی دیدن روی ماهت چقدر نزدیک شده بود.
کلی برات دعا می کردم .برای سلامتی و سعادتمندی و خوشبختی ات! برای هر کس که التماس دعا داشت هم دعا کردم. خیلی آروم بودم،خیلی خیلی! ساعت نزدیک به 12 ظهر شده بود. به سمت اتاق زایمان می بردنم که دکترم اومد و با خنده گفت:پس دردت نگرفت،دخترت کنگر خورده و لنگر انداخته!!
تکنسین های بیهوشی اومدند و سعی می کردند با حرف هاشون من رو شاد و آروم کنند اما من استرسی نداشتم، برعکس آرامش فوق العاده ای داشتم. اصلا توی یه دنیای دیگه سیر می کردم.
بی حس شدم و عمل شروع شد. پنج دقیقه هم نشد که صدای قشنگ تو بلند شد. 12:10 بود. عسلی مامان
،فرشته ی کوچولوی من!
اشک از گوشه ی چشمم می ریخت. دکتر تو رو آورد و نشونم داد.بند نافت مثل یه شال دور گرنت افتاده بود(شیک و مجلسی)
خیلی زود گریه ات قطع شد. از اول هم انرژیت رو با گریه هدرنمی دادی!! دخترآروم من !! (بگو ماشااله)
بردنم ریکاوری. اونجا بود که احساس تنهایی کردم.
آخه تو نه ماه،همه جا با من بودی. دلم برات تنگ شده بود. کم کم حسم داشت برمی گشت. دلم یکم درد داشت.آماده ام کردند تا ببرنم بخش.اون روز شلوغ ترین روز طی چند وقت اخیر بود.در ضمن بخش زایمان بنایی هم بود.
خلاصه که از روی تپه های شن و ماسه آوردنم بخش.همون جا از این همه تکون و بالا پایین شدن اشکم در اومد. توی راهرو بابا و مامانی و خاله جون رو دیدم. من رو به اتاق دوتخته بردند،غافل از اینکه لحظات دردناکی در انتظارمه.
حسابی چلوندنم. اومدم داد بزنم گفتند چه خبرته
،دستم رو گرفته بود پرستاره یکم فشار دادم،داد می زنه خودش که آی دستم!!! بعدشم که هلم دادند رو تخت و من به علت تحریم شدن داد زدن،عین ابر بهار گریه می کردم.
هم اتاقیمون رو هم آوردند؛همین برنامه رو روش پیاده کردند.درکش می کردم شدید!!دختر دومش رو دنیا آورده بود.اسم شوهرش داود بود و اسم دختر اولش هانیه.عین ما،جالبه نه؟!!
بابا و مامانی و خاله جون اومدند پیشم.خاله کلی عکس و فیلم بود که می گرفت.بابا هم نشست پیشم .من هم درد می کشیدم
و تعریف می کردم.
بالاخره تو رو آوردند
. عسلم بالاخره اومدی بغل مامان اون هم چقدر گرسنه!!
پتوت عوض شده بود.صورتی بود ولی تو رو با پتوی آبی آوردند. خاله جون تا تو رو دید گفت که خود بابایی!! داود کوچولو!!
راست می گفت، کپی برابر اصل!! وزنت سه کیلو و ششصد و پنجاه گرم و قدت پنجاه سانتیمتر. قربون قد و بالات 

مامان جون و عمه و فاطمه و زن عموهات با یه سبد گل اومدند دیدنمون. از تو عکس می گرفتند تا ببرند و به بقیه نشون بدند.ساعت ملاقات تموم شد و همه رفتند. من موندم و تو و مامانی که خیلی زحمت من و تو رو کشید. 
شب پر چایی و کمپوت و سرمی رو پشت سر گذاشتم
البته تو خیلی آروم بودی اما یه بار نصف شب بخش رو گذاشتی رو سرت.
مامانی قند داغی که یواشکی درست کرده بود و سریع قایمش می کرد
رو بالاخره دور از چشم همه دادش تو خوردی و خوابیدی!!!
صبح دکتر اومد بهمون سر زد و دارو نوشت و گفت چه کارهایی انجام بدم، بعدش هم رفت. خلاصه بعد از واکسن زدن و ویزیت و... ظهر شد و بابا اومد و کارهای ترخیص رو انجام داد و با هم رفتیم خونه مامانی.
آقا جون و پسر عمه ی بابا با گوسفند دم در خونه مامانی همراه با بابایی منتظر اومدن ما بودند.

و ما رسیدیم خونه مامانی تا دو هفته ای مراقب من و تو باشند ...


خوش اومدی عسلم
